حقیقت اینه که خسته شدم
جدی میگم.خسته شدم از بس دیگران برام تصمیم گرفتن.از بس دیگران رو بایستی راضی نگه دارم. پس خودم چی؟ من نباید راضی باشم؟
واقعاً چرا؟
چرا من نباید فلان لباسو بپوشم؟
چرا من نباید خودم مدل آرایش موهامو تعیین کنم؟ چرا دیگران باید بگن مدل موهام چه جوری باشه؟
اصلاً چرا؟
وقتی توی پیاده رو با دوستام قدم می زنم. وقتی که گدایی آستین پیراهنمو می گیره و می کشه و التماس میکنه پول بده. چرا قبل از اینکه من اقدامی کنم بقیه محکم زیر دستش می زنن . شاید من دلم بخاد یا اینکه اون اونقدر آستینمو بکشه تا لباسم پاره بشه یا اینکه همه محتویات کیف پولمو حتی با اینکه می دونم مستحق نیست در اختیارش بذارم.
نمی دونم وقتی که توی شلوغی بازار کسی اشتباهاً با دستش محکم می زنه توی شکم من، چرا قبل از اینکه من بگم « آخ » ، همراهام هلش می دن عقب می گن مگه کوری؟
شاید من بخام داد بزنم بگم : آخ دلم درد گرفت.
واقعاً چرا من باید اینجوری باشم؟
اگه من بخام فلان کتابو بخونم به کسی چه مربوطه؟
اگه من بخام عاشق یکی بشم به کسی چه مربوطه؟
از همه مهمتر چرا وقتی کسی بهم ابراز عشق می کنه و با تمام وجود حرفای عاشقانه می زنه . بعد از مدت کوتاهی دستش رو میشه؟ و من می فهمم حرفاش دروغ بوده.
از یه طرف می گم کاش دستش رو نشه تا حداقل دلم خوش باشه.
از یه طرف از حس اعتمادم به انسانها روز به روز کم و کمتر میشه.
واقعاً چرا ؟ چرا انسانها باید اغلب اینگونه باشند؟
چرا معشوقم باید در حقم نامردی کنه؟
چرا همیشه من باید کوتاه بیام؟ همیشه من باید بپذیرم.
چرا اونها خوب می فهمن و من نمی فهمم؟
چرا باید حرفی رو بزنم که اونها می خان؟
چرا طرف مقابل همش با شک باهام صحبت می کنه؟
چرا وقتی اعتراض میکنم ، من یه طرف و بقیه یه طرف ؟ چرا در نهایت باید به این نتیجه برسم که بهتره سخت نگیرم.
چرا باید نقشی رو ایفا کنم که خوشم نمیاد؟
چرا باید فکر کنم : کاش این بودم یا کاش آن بودم؟
چرا نباید آن چیزی باشم که خودم می خواهم؟ چرا باید آن چیزی باشم که آنها می خواهند؟
چرا من نباید به منطقه ممنوعه بروم؟ حرف ممنوعه بزنم؟ چیز ممنوعه بخورم؟ دین ممنوعه داشته باشم؟
چرا اصلاً چیزی باید ممنوع باشد؟ مگه خدا انسان رو با اختیار نیافریده؟ پس اون اختیاری که همش تبلیغشو می کنن کجاست؟ چیه؟ آیا فقط یه کلمه است؟ یا قراره مثل داستانهای پدر بزرگ و مادر بزرگها فقط یه افسانه باشه؟ (داستان سلطان بی غم-رستم- مردانگی- غیرت داشتن - علی میشزا – ماه پیشونی – شنل قرمزی – سیندرلا و ..... )
چرا فلانی به آقای زاگولی میگه « پدر سگ » ولی به من میگه « آقا »
چرا قاسم لاف وقتی داره جوک میگه و دیگرانو به باد تمسخر می گیره تا من وارد اتاق میشم سکوت می کنه؟ چرا قاسم لاف باید فقط پشت سرم منو مسخره کنه ؟
چرا وقتی می خام با چند نفر از بچه های فامیل ورق بازی کنم؟ موقعی که من باید ورقها رو بر بزنم ، حبیب میگه نذارین اون بر بزنه. اون دستش دست پیغمبره و اگه اون بر زد شکست می خورین. و بعدش اونها هم خواهش کنن تو بر نزن. چرا اونها باید باور کنن؟
چرا باید این قدر دیدگاهشون کل نگر باشه؟
واقعاً چرا وقتی من ورقها رو بر می زنم باید اونها از ما شکست بخورن؟
چرا وقتی من بخام تغلب کنم دستم رو میشه؟ ولی هر چی اونها تغلب می کنن کسی نمی فهمه؟مگه اینکه خودشون بگن.
چرا من همش باید لبخندی دروغی روی لبام باشه؟
چرا باید الکی بگم از دیدنت خوشحالم ، یا از اینکه صداتو شنیدم خوشحال شدم.
در صورتی که ممکنه اون لحظه غمناک ترین لحظه زندگیم باشه !!!!!!!!
چرا باید مجبورم کنن اینجوری رفتار کنم؟ یا از کسی خوبی بگم که می دونم در حقم خیلی ظلم کرده؟
چرا وقتی مسئول گزینش ازم می پرسه نماز می خونی و من راستش رو میگم که نمی خونم. یا وقتی میگه مرجع تقلیدت کیه و من می گم من از کسی تقلید نمی کنم. اون باید سه صفحه علیهم بنویسه و منو رد صلاحیت کنه؟ یعنی اگه دروغ می گفتم آدم بهتری بودم و تأیید می شدم ؟ پس چیو می خان گزینش کنن؟یعنی هر کسی دروغ بگه آدمی مورد تأییده؟ اگه هم واقعاً راست بگه و نماز بخونه از کجا معلومه؟
اصلاً به کسی چه مربوطه که من موقع سکس چیکار می کنم؟
چرا ما ها رو اینجوری بار میارن؟ چرا باید هر چیزی که دیگران می خوان درست باشه؟
چرا باید اینقدر اعتماد و یکرنگی کمرنگ بشه؟ و دروغ و تزویر فرهنگ ؟
چرا هر چیزی که من می خام غلطه؟؟؟؟
چرا چرا چرا چرا چرا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟