تبليغاتX
حرف هایی که به کسی نگفتم

حرف هایی که به کسی نگفتم

به جز تو

وبلاگ جديد

دوستان خوبم

سلام

با توجه به اينكه بعضي از دوستان برام آف گذاشتن كه اين وبلاگ در بعضي از شهرها فيلتر شده وبلاگ جديدي با نام " حرفهايي كه به كسي نگفتم۲" را راه اندازي كردم.

خوشحال مي شم اگر با نظرات زيبا و سازنده خودتون منو سرفراز كنيد.

با تقديم هفت شاخه گل

دني

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:48  توسط دنی   | 

سلام مجدد

داشتم فكر مي كردم كه شايد بشه دوباره نوشتن رو ادامه بدم. هرچند براي مدت كوتاهي باشه . ممكنه كمي نوشته هام با قبل فرق كنه. كه اميدوارم مورد پسندتون باشه.

در مورد دوستي و دوست داشتن فكر مي كردم به ياد يه كتابي به نام "هويت" نوشته ميلان كوندرا افتادم:

‹‹ مسبب حقیقی و تنها مسبب دوستی چنین است: فراهم اوردن آینه ای که دیگران بتوانند در آن تصویر گذشته خودشون رو ببینند.تصویری که بدون نجوای ابدی خاطرات رفقاء, مدت ها پیش نا پدید شده است››

خيلي ها با اين نظر موافقن و خيلي ها هم خوششون نمياد.

بعضي ها هم  اين عقيده رو دارن كه:

كي مياد به حرفاي من گوش بده؟ آخه من غريبه هستم با همه.

فعلاً كافيه.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 21:23  توسط دنی   | 

توجه ---------- توجه

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 15:12  توسط دنی   | 

خدا حافظ «حرفهایی که به کسی نگفتم»---حالا دیگه هیچ چیز ندارم که نگفته باشم شاید جز...

  سلام

در آغاز لازمه که به خاطر تأخیر طولانی مدتم در نوشتن از همه شما مهربانان عذر خواهی کنم.

و امیدوارم که به بزرگی خودتون منو ببخشین. از زمان بچگی زیاد شنیدم میگفتن: هر آغازی یه پایانی داره و هر سلامی یه خداحافظی .

تا یه مدت پیش خیلی دنبال کسی می گشتم که با هاش درد دل کنم ، کسی که حرفهامو بفهمه و درد های مشترکی داشته باشیم.  کسی که بتونم  حرفهایی که به کسی نگفتم رو بهش بگم.

تا اینکه دنیای مجازی این امکان رو بهم داد تا حرفهامو بگم . درسته همشو نتونستم بگم و بنا به دلایل امنیتی و مسائل اجتماعی که در حال حاضر و مجدداْ برام به وجود اومده شاید به این زودیها هم تنونم توی این محیط قشنگ مجازی حرفی بزنم ولی خوب همینقدرش هم خیلی خوشحالم و خاطرات خوبی رو برام به جا گذاشت.

شاید بپرسین چرا گفتم دنیای قشنگ مجازی؟!!!!!

به این خاطر میگم دنیای قشنگ چون یکی اینکه توی این دنیا هیچ کس مجبور نیست به کسی اعتماد کنه و اگر هم اعتماد کرد فقط بنا به میل خودش بوده و بس.  یکی دیگه هم اینکه من توی این دنیا دوستای خوب زیادی پیدا کردم و در مورد خیلی از مسائل ازشون کمک گرفتم که چه بسا در دنیای واقعی یا هیچ وقت باهاشون آشنا نمیشدم یا اینکه با هم نمی تونستیم اینقدر راحت باشیم . چون خیلی از فاکتورها این اجازه رو نمی داد.

(به نظر من این دنیای مجازی از یه جهاتی واقعگو تره تا دنیای واقعی چون توی این دنیا اکثراً حرف دلشونو می زنن در صورتیکه توی دنیای واقعی چیزی که کمتر به زبون میارن واقعیته.)

 

 بالاخره توی وبلاگ و یا با چت کردن با دوستان ، حجم زیادی از حرفهایی که به کسی نگفتم رو گفتم ، حرفهایی که مدت طولانی منو آزار میداد و کسی نبود که باهاش راحت بتونم حرف بزنم. خیلیها هم اومدن و رفتن  و نظراتشون رو گفتن. از همه اون عزیزان چه موافق و چه مخالف تشکر می کنم و آرزوی خوشبختی براشون دارم.

 خوب خیلی ها می خواستن بدونن چه طوری من با دنیای مجازی گی ها آشنا شدم و بلاگ نویسی رو شروع کردم. ماجرا از این قرار بود که بعد از اینکه مدت زیادی به دنبال عشق گم شده ام گشتم. به ذهنم رسید که کلمه رضا رو به حرمت عشق سابقم جستجو کنم و بعد از مدتی با وبلاگ رضا شب بین آشنا شدم و بعد برای کامنت گذاشتن برای وبلاگ اون تصمیم به ساخت وبلاگ گرفتم اولش یه وبلاگ در بلاگر ساختم با آدرس dani-zibapesar  و بعد تصمیم گرفتم من هم مطلب بنویسم ولی متاسفانه چون خیلی اوائل توی وبلاگ نویسی جدی نبودم پسورد اونو فراموش کردم و دوباره وبلاگی ساختم به آدرس dani-handsomeboy   که به اسم دنی زیباپسر معروفه. بعد از اون چون دیدم نمی تونم پیوندهای دوستانم رو توی اون بذارم و نمی خواستم قالب اونو عوض کنم و از طرفی کار باهاش به راحتی بلاگفا نبود یه وبلاگ هم توی بلاگفا درست کردم.

یادم اومد اول حرفهام یه ضرب المثلی به کار بردم که هر سلامی یه خداحافظی داره و هر آغازی پایان.

حالا هم می خوام از همه تون خداحافظی کنم

 راستی من به احتمال زیاد هفته دیگه  یه عمل کوچولوی قلب دارم . مرگ و زندگی هم به قول معروف دست خداست. من هم راضیم به رضای خدا . هر چه بادا باد . من که تا حالا سعی کردم تا می تونم آدم خوبی باشم . دیگه هر چی خودش صلاح دید. البته من از کسی شکایتی ندارم و خدای مهربون هم این عارضه فیزیکی رو به طور مادر زادی برام ایجاد نکرد. بلکه این هدیه ایست که در چهارمین ماه سال 78 به من اهدا شد. هدیه ای که مجبور شدم بپذیرمش به دلیل حرفهایی که نبایستی می گفتم و گفتم. این هدیه رو موقعی دریافت کردم که هنوز سال اول دانشگاهم رو تموم نکرده بودم . دانشگاهی که با یک سال جهش و با عجله واردش شدم. البته یکمی هم چاشنی بهش اضافه کردن (اخراج دائم از دانشگاه تهران + محرومیت دائمی از ادامه تحصیل در دانشگاههای دولتی+ سه سال محرومیت از شرکت در امتحان ورودی دانشگاهها  + مبلغی جریمه نقدی + ... )

فکر کنم این هم آخرین حرفهایی بود که به کسی نگفتم تا این لحظه.......

خدا نگهدار همه شما

دانیال راد (دنی)                               Daniel Rad

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 1:50  توسط دنی   | 

دو پست در یک پست: « تولدت مبارک » + « و .. عشق ... که .... »

 

    امروز چهارم آبانه روزی که تا 28 سال قبل در کشور ما به همین مناسبت جشن بر پا می شد.

بعضی ها برای این روز احترام زیادی قائلندو برای بعضی ها هم مهم نیست . خوب بگذریم این  که کی چه اعتقادی داره به نظر من به خودش مربوطه . ولی تصمیم دارم این شعرو برای اونهایی بذارم که برای این روز احترام قایلند تا با این کار کمی خوشحالشون کنم. اونهایی هم که براشون مهم نیست که نیست...اونهایی هم که احیاناً بدشون میاد بهتره  یکم از احساسات بد و تنفرشون کم کنن.

اصل این شعر رو برای یکی از دوستان خوبم سروده بودم ولی امروز برای این مناسبت کمی تغییرش دادم.امیدوارم خیلی نامفهوم نشده باشه.

 

« تولدت مبارک »

و محققاً آن روز بود.

گر چه تنها آن روز نبود ؛

                             که خداوند نعمتش را برای بارها بر ما منت گذاشت

تا یار و یاوری باشی

در میان هزار توی زندگی

و با افتخار و محبت معنا شده باشی

 

گر چه شرمندگی

از ناتوانی برای ابراز عشق و پرستش به یکتا

و جبران بی دریغی ها

در جای جای صورت تاریکمان سوسو می زند

 

شاید تو را گفتنِ

« تولدت مبارک »

لبخندی در گوشه لب بیکران او پدیدار نماید

که رضایش رضای ما

و خواستش خواهش ماست.

 

**************************

و اما این شعر رو برای یکی از عزیزترینهای زندگیم سرودم.

کسی که مطمئناً خودش می دونه با اونم.

 

« و .. عشق... که .... »

 

و آنقدر عشقت گرم بود ؛

- لوله های آب از سرما می ترکیدند-

ولی من با زیرپوشی نازک گرمم بود.

 

و آنقدر مرا مکیدی

که تمام بدنم تر شد

حتی باران هم پیش پایت لُُنگ انداخت

 

و آنقدر سکوت کردم

که آسمان هم رنگش را باخت

و تمام سخنانم را در یک لحظه از یاد بردم

 

و آنقدر به تو عادت کردم

که شدی لحظه هایم

و آن وقت معنی عشق را فهیدم

 

و آنقدر زیبا شدی

که زندگی را با یاد چشمانت مزه مزه کردم

و اشکهایت شدند زمزم من

 

و موقع نوشتن در تاریکی

با خرده نوری

                   که از شیشه پنجره با زحمت خودش را داخل می کرد

مداد در دستم سایه خودش را

و شاید نوشته هایش را

روی کاغذ سفید دید

و آنوقت بود که از حیرت رنگ سیاهش را باخت

 

و من دیگر هر چه می نوشتم

نوشته های خودم را نمی دیدم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 16:59  توسط دنی   | 

چرا باید اینگونه باشد ؟

حقیقت اینه که خسته شدم

جدی میگم.خسته شدم از بس دیگران برام تصمیم گرفتن.از بس دیگران رو بایستی راضی نگه دارم. پس خودم چی؟ من نباید راضی باشم؟

واقعاً چرا؟

چرا من نباید فلان لباسو بپوشم؟

چرا من نباید خودم مدل آرایش موهامو تعیین کنم؟ چرا دیگران باید بگن مدل موهام چه جوری باشه؟

اصلاً چرا؟

وقتی توی پیاده رو با دوستام قدم می زنم. وقتی که گدایی آستین پیراهنمو می گیره و می کشه و التماس میکنه پول بده. چرا قبل از اینکه من اقدامی کنم بقیه محکم زیر دستش می زنن . شاید من دلم بخاد یا اینکه اون اونقدر آستینمو بکشه تا لباسم پاره بشه یا اینکه همه محتویات کیف پولمو حتی با اینکه می دونم مستحق نیست در اختیارش بذارم.

نمی دونم وقتی که توی شلوغی بازار کسی اشتباهاً با دستش محکم می زنه توی شکم من، چرا قبل از اینکه من بگم « آخ » ، همراهام هلش می دن عقب می گن مگه کوری؟

شاید من بخام داد بزنم بگم : آخ دلم درد گرفت.

واقعاً چرا من باید اینجوری باشم؟

اگه من بخام فلان کتابو بخونم به کسی چه مربوطه؟

اگه من بخام عاشق یکی بشم به کسی چه مربوطه؟

از همه مهمتر چرا وقتی کسی بهم ابراز عشق می کنه و با تمام وجود حرفای عاشقانه می زنه . بعد از مدت کوتاهی دستش رو میشه؟ و من می فهمم حرفاش دروغ بوده.

از یه طرف می گم کاش دستش رو نشه تا حداقل دلم خوش باشه.

از یه طرف از حس اعتمادم به انسانها روز به روز کم و کمتر میشه.

واقعاً چرا ؟ چرا انسانها باید اغلب اینگونه باشند؟

چرا معشوقم باید در حقم نامردی کنه؟

چرا همیشه من باید کوتاه بیام؟ همیشه من باید بپذیرم.

 

چرا اونها خوب می فهمن و من نمی فهمم؟

چرا باید حرفی رو بزنم که اونها می خان؟

چرا طرف مقابل همش با شک باهام صحبت می کنه؟

چرا وقتی اعتراض میکنم ، من یه طرف و بقیه یه طرف ؟ چرا در نهایت باید به این نتیجه برسم که بهتره سخت نگیرم.

چرا باید نقشی رو ایفا کنم که خوشم نمیاد؟

چرا باید فکر کنم : کاش این بودم  یا کاش آن بودم؟

چرا نباید آن چیزی باشم که خودم می خواهم؟ چرا باید آن چیزی باشم که آنها می خواهند؟

چرا من نباید به منطقه ممنوعه بروم؟ حرف ممنوعه بزنم؟ چیز ممنوعه بخورم؟ دین ممنوعه داشته باشم؟

چرا اصلاً چیزی باید ممنوع باشد؟ مگه خدا انسان رو با اختیار نیافریده؟ پس اون اختیاری که همش تبلیغشو می کنن کجاست؟ چیه؟ آیا فقط یه کلمه است؟ یا قراره مثل داستانهای پدر بزرگ و مادر بزرگها فقط یه افسانه باشه؟ (داستان سلطان بی غم-رستم- مردانگی- غیرت داشتن - علی میشزا ماه پیشونی شنل قرمزی سیندرلا و ..... )

چرا فلانی به آقای زاگولی میگه « پدر سگ » ولی به من میگه « آقا »

چرا قاسم لاف وقتی داره جوک میگه و دیگرانو به باد تمسخر می گیره  تا من وارد اتاق میشم سکوت می کنه؟ چرا قاسم لاف باید فقط پشت سرم منو مسخره کنه ؟

چرا وقتی می خام با چند نفر از بچه های فامیل ورق بازی کنم؟ موقعی که من باید ورقها رو بر بزنم ،  حبیب میگه نذارین اون بر بزنه. اون دستش دست پیغمبره و اگه اون بر زد شکست می خورین. و بعدش اونها هم خواهش کنن تو بر نزن. چرا اونها باید باور کنن؟

چرا باید این قدر دیدگاهشون کل نگر باشه؟

واقعاً چرا وقتی من ورقها رو بر می زنم باید اونها  از ما شکست بخورن؟

چرا وقتی من بخام تغلب کنم دستم رو میشه؟ ولی هر چی اونها تغلب می کنن کسی نمی فهمه؟مگه اینکه خودشون بگن.

چرا من همش باید لبخندی دروغی روی لبام باشه؟

چرا باید الکی بگم از دیدنت خوشحالم ، یا از اینکه صداتو شنیدم خوشحال شدم.

در صورتی که ممکنه اون لحظه غمناک ترین لحظه زندگیم باشه !!!!!!!!

چرا باید مجبورم کنن اینجوری رفتار کنم؟ یا از کسی خوبی بگم که می دونم در حقم خیلی ظلم کرده؟

چرا وقتی مسئول گزینش ازم می پرسه نماز می خونی و من راستش رو میگم که نمی خونم. یا وقتی میگه مرجع تقلیدت کیه و من می گم من از کسی تقلید نمی کنم. اون باید سه صفحه علیهم بنویسه و منو رد صلاحیت کنه؟ یعنی اگه دروغ می گفتم آدم بهتری بودم و تأیید می شدم ؟ پس چیو می خان گزینش کنن؟یعنی هر کسی دروغ بگه آدمی مورد تأییده؟ اگه هم واقعاً راست بگه و نماز بخونه از کجا معلومه؟

اصلاً به کسی چه مربوطه که من موقع سکس چیکار می کنم؟

 

چرا ما ها رو اینجوری بار میارن؟ چرا باید هر چیزی که دیگران می خوان درست باشه؟

چرا باید اینقدر اعتماد و یکرنگی کمرنگ بشه؟ و دروغ و تزویر فرهنگ ؟

 

چرا هر چیزی که من می خام غلطه؟؟؟؟

 

چرا چرا چرا چرا چرا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 13:58  توسط دنی   | 

دهم مهرماه جشن مهرگان مبارک باد

 

 

«کسی که با يک نفر عهد ميبندد نبايد آنرا بشکند. خواه يک نفر مزديسنی باشد خواه با ديويسنی و دُروَند. زيرا عهد با هرکه بسته شد درست و سزاوار احترام است (مهريشت)

 

و این هم تقدیم به تو، بهترین من:   

 

 حمد و سپاس

 از وجودی چنین با بر کت

 من چقدر خوشبختم

 در انتهای قلبی پر از مهر

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 1:1  توسط دنی   | 

نامه ای از یک دوست واقعی

 سلام دوستان خوبم

این متنی را که ملاحظه می کنید نامه ای است که یکی دو سال قبل وقتی دیوانه وار شخصی را دوست داشتم و با این حال که خیلی ازش ضربه می خوردم حاضر نبودم که ازش جدا بشم ،  دوستی خوب و دلسوز برای اینکه مطالبی را بهم گوشزد کنه برام نوشت. شاید بد نباشه شما هم بخونینش . من که اون موقع به حرفهاش توجه نکردم و ضربه بدی خوردم

 

 

 

 

                                           (( زلف پر خم آفرید           اونکه آدم آفرید ))

دنی دوست داشتنی ام؛

سلام

«عشق می گفت که دل منزل و مأوای من است                  عشق می گفت که جا پای تو جا پای من است»

 

واقعیت چند روزی میشه که یه طورایی به فکر تو هستم. یعنی در کنار همه مسائل و مشغله های فکری به تو نیز فکر می کنم.

حال نوشتن هم ندارم ولی خوب برخی اوقات آدم مجبور میشه یه چیزایی بنویسه. یه بار در بست به تو گفتم که من حال تو رو می فهمم . حالا می خوام بهت بگم مواظب باش . خیلی . نه از حرف مردم . نه .

 برای احسای پاک و ناز خودت.

سعی کن آن دوستی ای را که برقرار کردی متعادل کنی. چون چیزی نخواهد گذشت که او هم می رود. آنوقت تو هم سرت مثل من بی کلاه می ماند .

 

منم یه ستاره تو آسمون داشتم . من که نه. اون خودش گفت که من توی پیشونی تو نوشته شدم. اما صد افسوس به حال سادگی.

قرار نبود آن وقت های او به این زودی ها جایشان را عوض کنند. قرار بود همه تا آخر توی آسمان خودشان با ستاره خودشان بازی کنند . قرار نبود اگر کسی خیالش از وفاداری دیگری راحت شد گنجشک های بی پناه حس او را با تیر و کمان عادت نشانه بگیرد.

قرار نبود عشق هم مثل گیلاس و بوسه وعیدی اولش قشنگ باشد. قرار نبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم .

قرار نبود کسی جز خودمان روی دلهایمان تأثیر کند . و هزاران قرار بود یا نبود دیگر.

اما هر چی شد و هر چی گفتم و هر چی از دستم بر اومد انجام دادم ولی .... امان از این نقطه چینها که غوغا می کنند.

ولی من همیشه نوشتم : هر ستاره شبیست که از او دورم،

آسمان چه پر ستاره است.

                                                                                                    ارادتمند همیشگی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 15:53  توسط دنی   | 

تحقیر + خونبار

« تحقیر»

و این آخرین باری که تحقیر شدم

نیمچه زیارتگاه آن امامزاده درونم

فرو ریخت

و به مشتی آوار بدل شد

و آنقدر تحقیر شدم

که حتی خاک آن

برای رشد گیاهی کوچک هم بارور نمی شد

وآن جملات محقر

آنقدر شدت داشتند

که بمب اتم هم در مقابل آنان کم آورد

**********

 

 

« مرگ خونبار من»

چقدر باری که بر من نهادند سنگین بود؛

سالها حملش می کردم.

چقدر باری که بر من نهادند سنگین بود ؛

سالها تحملش می کردم.

پشتم چقدر آزرده است

و مقعدم خونبار و گریان..

آنقدر گریست

که سفیدی کاشی توالت با خون من شسته شد

و کاشی آن قرمز پوش.

 

و آنقدر خون فواره وار خارج شد

که جان مرا هم با خودش برد

اکنون من سفید شده ام

مانند رنگ کاشی توالت چند دقیقه قبل

 

اگر سایرین بفهمند چه بگویم؟

مشوشم....

نه ، من آن رنگ را ندزدیدم....

او خودش رنگ سفیدش را به من داد...

با خودم زمزمه می کنم:

«می بینی در آخرین لحظات هم

کمترین و پست ترین حقم را هم ازم دریغ می کنند

نمی گذارند ترکیبی از هفت رنگ باشم»

سفید شدنم مساوی بود با مرگم

و جمله های واپسینی که توانستم بگویم ، به کاشی توالت بود:

حلالم کن و مواظب خون قرمزم باش.

 دیدار به قیامت

***********

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 17:13  توسط دنی   | 

«آزادی در حریم شخصی»

دیشهای ماهواره

یکی یکی

به دست ماموران خارج می شوند

و خُرد

و آمار بازداشتها بالاست

جوانی گفت:

می بینی کوچکترین حق هر شهروند را هم از او می گیرند

پیرمردی پرسید: کوچکترین چیست؟

جوان گفت: آزادی در حریم شخصی

کودکی هم به صدا آمد:

حق چیست؟

 

نوبت به من رسید

من چه می بایست می گفتم؟؟

 

********

 

«حضرت کورش در آب غرق شد»

 

((کوروش تو بخواب ما که هستیم

بیدار و همی وطن پرستیم))

و حضرت کورش با امید به ما

خوابید

وقتی  می بایست بلند شود

 اتاقش را آب گرفته بود

آنموقع ما خواب بودیم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 11:34  توسط دنی   |